اختصاصی

  • فیلم انگل شگفتی ساز شد؛ جوایز اصلی اسکار 2020 برای اثر بونگ جون هو

    سال گذشته بود که همه انتظار بردن اسکار توسط یک فیلم غیرانگلیسی زبان -یعنی رما- را داشتند؛ اما بالاخره این امر با فیلم انگل (پارازیت) ساخته بونگ جون هو محقق شد. به گزارش بخش سینمایی آکادمی هنر، علاوه بر کسب جایزه اسکار بهترین فیلم و کارگردانی، در شاخه‌های بهترین فیلم بین‌المللی و فیلمنامه اصلی نیز موفق به کسب جایزه شد...

نقد سنت به نفع سنت! /بازخوانش یک فیلم: نگاهی به «یه حبه قند»

آرش سیاوش

یه حبه قند

پیش تر در دو یادداشت کوتاه در رسانه­های دیگر (یکی در زمان جشنواره و دیگری به بهانه نقد شفاهی فیلم) به مهم بودن «یه حبه قند» اشاره داشتم که روایت کم حجم اما در عین حال عمیقی را از جریان زندگی با تمامی تضادهایش ارائه می‎دهد. حال در این مجال قصد دارم قدری مفصل‎تر درباره این‎که چرا فیلمی هم‎چون «یه حبه قند» واجد چنین ویژگی­هایی است، بپردازم. 

«یه حبه قند» فیلم داستان­پردازی نیست، پس نمی‎توان از مسیر چگونگی روایت یک درام کلاسیک با آن برخورد کرد. اما مگر می‎شود فیلمی را بدون در اختیار داشتن داستان ساخت، فضاسازی کرد و شخصیت­هایش را پرداخت؟ مسلماً خیر. به عبارت دیگر شخصیت­پردازی بدون حضور قصه عملا ادعایی بی‎معنی و پوچ است، چراکه محل تولد، رشد و پرورش یک شخصیت تنها در بستر قصه­ای درست که با فرمی سنجیده درآمیخته گشته، امکان­پذیر است. به طور کلی در آثاری چون «یه حبه قند» که از اصول داستان­پردازی کلاسیک پیروی نمی­کنند (و این حرف اصلاً به معنای بی‎قصه­گی­ آن‎ها نیست)، این فرم است که نقش تعیین­کننده را ایفا می­کند. فرمی که اگر درست با قصه­اش اخت نشود، اثر را لوده می­کند و بی‎ارزش. و این فرم در «یه حبه قند» به شدت منطبق بر قصه و محتواست و بدین روست که فیلم اخیر میرکریمی می­تواند تا مرز یک شاهکار نیز پیش برود.

 

اساس «یه حبه قند» بر تصویر یک موقعیت موقتی استوار است. چیزی شبیه یک گزارش. اما گزارشی که جنبه گزارشی ندارد و به شدت سینمایی است. شرح حال مکانی ثابت که خشت­های کهنه­اش فریاد می­زنند سال­هاست بلاتغییر مانده، و گروهی از آدم­­ها که به بهانه­ای در این خانه قدیمی جمع شده­اند.

بهــــانه چـــیســـت؟...

عروسی پسندیده، دختر کوچک خانواده، که قرار است با پسری از خاندان وزیری­ها در آن سوی دنیا عروسی کند و برای همیشه برود. رفتنی که مدت غیبت­اش با سایر رفتن­ها فرق دارد. رفتن پسند نه فقط یک هجرت بلند مدت، بلکه یک گذر است. یک تغییر بزرگ و شاید یک اتفاق تاریخی. پشت سر گذاشتن، حوض پر از آب، درخت سیب سرسبز، چراغ های گردسوز، چرخ خیاطی فکستنی، خوابیدن روی زمین، قهقه یواشکی در اجتماع زنانه و ... و حرکت به سوی جایی که غریب است و برای گم نشدن باید جمله Excuse me, can you help me? I’m lost. را با لهجه یزدی بارها تمرین کرده باشی. جایی که می­شود از دست شوهر به پلیس شکایت برد، چراکه شاید مأوای خانه پدری آغوش گرمی برای گلایه بردن نیست. به جایی که زبان­دارت می­کند و خجالت‎ات را از بین می برد و «از اون حرفا!» یادت می­دهد. این رفتن مسلماً همه­اش تلخ و غریبانه نیست، قطعاً حرکتی است روبه جلو، به دنیایی دیگر، تکنولوژی، رویای محقق و غیره و غیره. و چه بسا بسیار مثبت و خوشایند. موضوع چگونه رفتن است  که در «یه حبه قند» مورد بررسی قرار گرفته..

یه حبه قنداما آیا «یه حبه قند» اثری ستاینده یا نکوهنده است؟ ماندن را تبلیغ می‎کند و رفتن را مذمت؟ آیا با جانب­داری از ماندن در خانه قدیمی، قصد روی برگرداندن از مدرنیته را دارد؟ مسلماً خیر. عناصر بسیاری در فیلم می­توان یافت که با قطعیت این فرضیه را رد می­کند. پس تکلیف استفاده حیرت­انگیز فیلمساز از مظاهر مدرنیسم چیست؟ آن بازی خارق­العاده با برق، رادیو، موبایل، تلویزیون LCD و لپ­تاپ. برقی که به پرسوناژ بدل می­شود. با رفتن و آمدن­اش گویی در حال حرف زدن است و یا آن رادیوی قدیمی که در آخر تکلیف همه را روشن می­کند. آیا این ها جانب­داری از مظاهر مدرنیسم نیست؟ لابد ممکن است بگوئید «برق که دیگه قدیمی شده، مظهر مدرنیته نیست» که اتفاقاً هست، حتی بیش از روزهای نخستین استعمال­اش. به نوع روابط میان اعضای خانواده دقت کنید. به سلسله مراتب.. آیا ادعایی از رسم (اتفاقاً خوب) سنتیِ رعایت بزرگ و کوچکی در میان است؟ گواه این ادعا قند پرت کردن یکی از دخترها به عمه پیر است یا بی­محلی باجناق­ها به خواسته خان دایی؟ اوضاع گوش­فرمانی بچه­ها چگونه است؟ آیا ردی از حرف شنوی سنتی کوچکتر از بزرگ‎تر بر جای است؟ نشان این رد پا، پسرک منزوی است یا دختری که شتابان نماز می­خواند نکند به آن مجلس زنانه نرسد؟ به سفره نگاه کنید که در چه میزانسن درخشانی تصویر شده. آیا اثری از سلسله مراتب سنتی را در آن می­بینید. جای دایی کجاست؟ بالای سفره یا تک و تنها در گوشه اتاق­اش؟ جای مادر چه؟ اصلاً خواسته دایی محلی از اعراب یافته؟ این وسط باجناق­ها با یکدیگر چه می­کنند؟ به هم نیشخند می­زنند و یکدیگر را ضایع می‎کنند؟ یا برخوردی محترمانه میان­شان در جریان است؟ هرمز که حاج ناصر را به رسمیت نمی­شناسد. شاید به خاطر لباس و عبا­یش!... درد و دل نیمه تمام جعفر چه؟ که به خیال به ثمر رسیده شدن گلی در بازی فینال، آن گونه ضایع می شود؟

به گمان­ام این عدله کافی است تا «یه حبه قند» را فیلمی در ستایش چارچوب ساکن و بلاتغییر سنت ندانیم و جانب­داری فیلمساز را از ماندن پسند، با این معیار نسنجیم. بله، میرکریمی ماندن پسند را در طلب است اما نه به دلیل دفاع از سنت و یا سرزنش مدرنیسم؛ بلکه به معنای نقد چگونگی رفتن او. رفتن پسند دلیل بزرگی دارد به نام تحقق یک آرزوی دست نیافتنی. رویایی که حال برای او تحقق یافته و برای دیگر خواهران­اش نه. وصلت با وزیری­ها همان رویاست که خواهران در فراق­اش (بخوانید: شاید حسرت­اش) در جمع زنانه خود یواشکی از آن حرف می­زنند و حال که یکی از آنها بدان رسیده، خوشحال­اند. از همه مصمم­تر مادر است. گویی تصمیم اصلی را او گرفته و نه پسند. دل­خوش به این‎که قدمی بلند برداشته و به موفقیت بزرگی دست یافته، حتی به قیمت رفتن همیشگی دختر ته تقاری­اش. این البته خیال همه است، خواهرها، باجناق­ها و بچه­ها. جملگی هیجان­زده­اند، در حضور وزیری­ها دست و پا گم می­کنند و بیشتر از هر وقت به خود می­رسند. زیورآلات و لباس­های یکدیگر را قرض می­گیرند و بیش از هر وقت آرایش می­کنند. حالا دیگر جوراب نخ­نما پوشیدن عیب می­شود و ساعت خوابیده اما عتیقه انداختن،محافظ آبرو. به آن سکانس زیبا دقت کنید که جعفر (رضا کیانیان) حتی همسر خود (ریما رامین­فر) را سخت به جا می آورد؛ در جایی که با لبخندی از روی ذوق می گوید: «چطور این شکلی شدی!!».

گویی این خاندان از این پس سربلند در کوچه راه خواهند رفت. سری در سرها در خواهند آورد، و حالا وقت­اش رسیده که نقشه‎هایی برای آینده خود بکشند و گنده گنده فکر کنند. به جز دایی، که مخالف سرسخت این ازدواج (شاید به تعبیری ننگ) است. او با وزیری­ها مشکل داشته، به اکراه در جمع آن‎ها حاضر می­شود و با بی­میلی به بزرگ­شان شیرینی تعارف می­کند. دلیل چیست؟ شاید کینه­ای قدیمی. دایی خواهان ازدواج پسند با قاسم است. پسری که آرام است و صبور. دست به آچار و حتماً دلسوز. دلسوز خان دایی، آن باغچه قدیمی و رادیوی کهنه. قاسم سرباز است و دیر به دیر مرخصی می­آید و این غیبت شاید زمان مناسبی است برای ازدواج پسند (زمانی که رودربایسی سنتی دست و پا گیر نیست). دختری که شاید در دل علاقه‎مند قاسم است. آن‎چنان­که سراسیمه به دنبال­اش به کوچه می­زند و یا هنگام غذا بردن برای­اش، دست و پا گم می­کند. اما شاید بر اساس آن‎چه در اطراف­اش دیده، زن قاسم شدن را ریسکی پرخطر پنداشته. می‎پرسید چرا؟ شاید سرنوشت نامعلوم مادرش (که ظاهراً دردهای زیادی را در سینه پنهان دارد)؟ یا شاید دست بزن حمید، شوهر خواهرش؟ شاید تماشای وضعیت نابسامان هرمز و یا رویاپردازی­های دیرهنگام جعفر؟ و شاید تمامی آنها... و هر آن‎چه باعث شده که پسند از ماندن بهراسد. بله هراس... از یکجا نشینی و دلخوش بودن به رویاهای یواشکی. هراس از در پستو ماندن و بیرون را ندیدن. از خیلی حرف­ها را تحمل کردن. سوختن و ساختن و دم بر نیاوردن. او هنوز با قاسم غریبه است. خبر از حرف و دل­اش ندارد. گویی پسر وزیری ها را با چند بار تلفنی حرف زدن بهتر از قاسمی که از بچگی با او بزرگ شده، شناخته. اما آیا این بی­عرضه­گی قاسم است یا شرم حضور او؟ آیا قاسم «از اون حرفا!» بلد نیست بزند یا در چارچوب نجابت کاذبی که سنت به او یاد داده، جرأت گفتن ندارد؟ همان چارچوب کاذبی که عشق و عاشقی قاسم­ها و پسندها و رد و بدل شدن «از اون حرفا!» میان­شان را تقبیح می­کند، اینک تیشه بر ریشه خود افراشته...وای بر آن...

«یه حبه قند» نقدی است جدی بر این وضع. بر چرایی رفتن پسند و نه عزیمت وی. بر این‎که چرا دختری چون او باید هراسان از ماندن باشد. این‎که چرا پسری مثل قاسم، در ابراز علاقه این­قدر ناتوان است. نقدی به روی پوسیده سنت برای پاسداری از ارزش های والای آن. برای دل نکندن از ریشه‎ها و صیانت از داشته­ها. حفظ آن باغچه قدیمی، درخت سیب و انار و حوض پر از میوه و در عین حال حرکت به افقی که همین حوالی­هاست. خواه خیلی دور، خواه خیلی نزدیک، اما همین اطراف. جایی شاید در نقطه گره خوردن احساس و گیاه...

 

 

درباره نویسنده :
نام نویسنده: تحریریه آکادمی هنر

دیدگاه‌ها  

0 #1 Guest 1390-10-29 19:31
ولی من که این ها را این طور که شما ازشون گفتید شخصیت نمی بینم. مثلا گفتید شخصیت در راستای قصه پدید می آید خوب شما فرض رو گذاشتید که شخصیت هستند ولی نـــیستند 8)
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب مرتبط

تحلیل رویکرد

بانک اطلاعات هنری